شهاب الدين محمد خرندزي زيدري نسوي ( مترجم : مجهول )
60
سيرت جلال الدين منكبرنى ( فارسى )
سايهء جلال الدّين زيم . و جلال الدّين را عظيم دشمن مىداشت . و همين خادم حكايت كرد كه : فاقه و عسر بر وى چنان مستولى شده بود كه گاه گاه بسماط چنگز خان حاضر مىشد و از لقاطات موائد چيزى كه دو سه روز قوت او شود بر مىگرفت ؛ و پيش از ان « 1 » در اكثر اقاليم عالم حكم او نافذ بود . و امّا فرزندان خرد سلطان كه با تركان بودند همه را شهيد كردند ، غير كماخى شاه « 2 » كه عظيم كوچك بود ؛ او را زنده گذاشته بودند و بوى تسليم كرده ، و در آن وحشت بمشاهدهء او مستأنس مىشد . يك روز او را نشانده بود و سرش شانه مىكرد و مىگفت : امروز دلتنگ عظيمم ، نمىدانم سبب چيست . در اين سخن بود كه بيامدند و كودك را از وى جدا كردند و خفانيدند . آنچه او در حقّ ملوك روزگار و بزرگان نامدار از هر طايفه و با فرزندان ايشان كرده بود حقّ تعالى بوى نمود . ( فأذاقهم اللّه العذاب الأدنى دون العذاب الأكبر ) « 3 » . و عقاب أخروى را بگذار كه موعود امثال اوست تا بر چه سان باشد ، كه در حديثست : من قتل مستأمنا حرّمت عليه الجنّة . و امّا دختران سلطان را هر يكى را بمرتدّى دادند ، به غير سلطان خاتون « 4 » كه بنكاح سلطان سمرقند عثمان بود ، كه * توشى خان پسر چنگز خان به خود مخصوص كرد ، و تركان سلطان را كه از مادر ازلغ شاه بود دانشمند حاجب كه برسالت بخوارزم آمده بود بزنى بگرفت .
--> ( 1 ) - در اصل : پيش از انك . ( 2 ) - در اصل : كماحى ( بدون نقطه ) شاه . ( 3 ) - اقتباس از آيهء قرآن ، سورهء 32 ( سجده ) آيهء 21 : و لنذيقنهم من العذاب . . . . ( 4 ) - مراد ظاهرا همان خان سلطان است كه سابقا ذكر شد ، و در متن عربى چاپى و خطى هم خان سلطان دارد .